بسم الله
یک شب سرد زمستانی است ، زمستانی واقعی مثل زمستانی که باید باشد و من طوری ام که انگار از همه ی دنیا بریده ام ، تو انگار کن اصلا دنیایی وجود ندارد که من از آن بریده باشم . شبیه گوی خالی هستم گوشت و پوست و استخوانی نیست انگار می توان دست برد و از خالی ام گذشت و دنیا هم برایم همین طوری است . همینطوری خالی و بدون هیچ مرزی ، قابی، محدوده ای . بدون هیچ گذشته و آینده ای . هیچ وزنی . سبک ، خالی . اینقدر خالی که حتی کلمات هم برای وصفش زیاده اند . بگذارید رهایش کنیم پس ، بگذارید رهایش کنیم به امان خدا ، به همین خالی ، سبک بی وزن که در هیچ قانون فیزیک و شیمی نمی گنجد و بطرز عجیبی به منشا زندگی وقتی تازه آغاز شده بود نزدیک است ...
شبیه ب ، وقتی داشت ادا می شد در بسم الله ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی