بسم الله
تو ما را زیبا می خواستی مثل خودت و زیبایی را بی نهایت می خواستی مثل خودت . پس به قلب های ما نگاه کردی و زیبایی را برای آن پسندیدی . گفتی « به صورت هایتان کاری ندارم، قلبهایتان را می خواهم ، قلبهایتان را سلیم می خواهم » . ما ولی انگار کودکان دنیا بودیم، بازیگوش ، چشم و گوشمان مدام می جنبید . ما دنیا را به بازی گرفتیم و او ما را . ما گرفتار رنگ های دنیا شدیم . ما دنبال زیبایی پشت ویترین مغازه ها و رنگ های چشم و لب و صورتمان بودیم . ما قلبهایمان را فراموش کردیم ولی تو ...
تو ما را فراموش نکردی، نمی کنی . مدام ما را صدا می زنی و در قلب های ما به ما رو می کنی ، این مرده های سنگین و سرد خاک گرفته را دست می کشی و احیا می کنی ...
قلب هایمان را خودت آفریدی، خانه خانه ی توست ، سند زده و مهر و موم شده به نام توست . بیا و خانه ات را آباد کن ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی