خرید بک لینک

بسم الله

افتاده بودیم توی سرازیری دنیا، توی سرازیری هم قل خوردن که کاری ندارد. منتها بدبختی اینجا بود این سرازیری انگار ته نداشت . هی می رفتی و می رفتی و نمی رسیدی . بعد ماهیتشم هم جوری بود که هر چه بیشتر قل می خوردی و می رفتی عین گلوله ی برفی هی بهت اضافه می شد بعد سنگین تر میشدی و اونوقت بیشتر سر میخوردی توی آن سرازیری. میبینید که داستان اینطوری می تواند تا ابد ادامه داشته باشد ولی خب دنیا ابد ندارد یعنی بالاخره تمام می شود و راهی که انگار ته ندارد هم تمام می شود و اینطوری ته دنیا برای چنین گلوله ی سنگینی چیزی جز سقوط توی یه گودالی ، تاریکی ابدی چیزی نمی تواند باشد . منتها فرق آن سوراخ با این سرازیری این است که سوراخ واقعا واقعا ته ندارد و ابدی است . خب اینطوری بود که ما داشتیم توی بدبختی سر می خوردیم که یکهو یکی از آن بالا بالاها صدایمان زد . ما برگشتیم و دیدیم چقدر راه آمده ایم . خسته ، سنگین ، تاریک . ما داغون بودیم و دلمان از آن تاریکی ابدی در هراس بود . صدا برایمان آشنا بود و سبکی روزهای اولمان را داشت ، روزهای اولی که راه افتاده بودیم . صدا میخواست ما برگردیم . برگردیم به همان سبکی اولیه و خب می دانید این به خودی خود چقدر سخت است . ما سنگین ، خسته باید همه ی این راه را بر گردیم .

صدایمان که زدی ، دستمان هم بگیر ، راهمان را هم صاف کن لطفا !

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: شنبه 29 ارديبهشت 1397 ساعت: 12:12

صفحه بندی