بسم الله
مادر تصویر ثابت همه ی سالهای زندگیم، زندگیمان بوده . از همان اول بوده ، انگار کن همیشه بوده . آن مدلی که دستهایش را جلو می آورد که ببوستت ، آن تصویر جاودانی اش سر سجاده ، توی بالکن وقتی داشت برای بچه ها و نوه هایش دعا می کرد .
در این دو سه ماهه از نبودنش ، نبودنش را هرگز باور نکردم . باور نکردم دیگر نیست ! مگر می شود که نباشد ؟!
دلم برایش تنگ شده . برای حضورش ، آن جایگاه همیشگی اش در خانه . دلم برایش تنگ شده ، خیلی هم تنگ شده ...
و اما خاله که جلوی چشم های همه مان در مجلس ختم مادرش رفت ، . من دیدم آدم از در وارد می شود ، ناباورانه ، می فهمد مادرش واقعا فوت کرده ، می نشیند ، زیر لبش چیزی می گوید و ... تمام . او هم می رود ...
بهمین راحتی و آسودگی ...
+ همیشه ی خدا از این واقعه می ترسیدم ، از مرگ مادربزرگم ، از عکس العمل مادرم، خاله ها ، نوه هایش تمام آن ده ساعتی که توی ماشین بودم و نمی دانستم باید چطور با مامان و بقیه روبرو شوم خدا میداند چه حالی بودم و بعد که خاله ام در همان مجلس ناگهان سکته کرد و همه ی آن ادمها جیغ میزدند و گریه می کردند و من آنقدر آرام و مطمئن و مسلط بودم که بقیه را بغل می کردم یا آرام می کردم و بهشان آب قند می دادم فهمیدم ترسم از مجلس مرگ و شیون و گریه ریخته . این دومین باری بود که یک نفر جلوی چشمم می مرد ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی