بسم الله
گاهی می نشینم به مرور پست های قدیمی وبلاگ و خب ... خیلی تعجب می کنم . با خودم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام ؟! از اینکه می توانستم بنویسم ، از اینکه می توانستم احساسم را در قالب کلمات ردیف کنم متعجب می شوم. از آن همه حس و آن همه شوری که در کلمات بودند شوکه می شوم . اصلش بارها و بارها خواسته ام اینجا را کلا حذف کنم ولی نتوانستم . نتوانستم چیزی حدود هفت سال از خودم را حذف کنم . هفت سال سخت و ویران کننده را .
نوشتن برایم سخت شده چون چیزی که موجب نوشتن میشد درونم مرده و به بیانی واضحتر خفه شده !
درد آنقدر سنگین و زیاد و حجیم بوده که خفه اش کرده ، استمرار رنج جزئیاتش را سابیده ، کمرنگ کرده . هیچ وضوحی نیست . آن شفافیت و وضوحی که آئینه نما احساسات را در قالب کلمات منعکس می کرد به حجم کدر و غبار گرفته ای تبدیل شده که مرا در خودش دفن کرده . به خودم دسترسی ندارم . اصالت احساساتم را نمی شناسم . انبوه تاریکی از خشم ، رنج و غمگینی ام . از لطافت آن همه عاطفه و شور خبری نیست .
سلام به همه کسانی که ما را ذره ذره دفن کردند !
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی