بسم الله
واکنش هایم به اطرافیانم مدام کم و کمتر می شود . به سر تکان دادنی, لبخند زورکی و ماسیده ای .حوصله ی آدمها را ندارم . حرفهایشان، کارهایشان برایم سبک و بی معنی است. همین است که نمی توانم واکنش درخور نشان بدهم. انگار کن لبه هایم با زندگی دارد محو می شود ، کمرنگ می شود . انگار کن خودم هم دارم محو می شوم ...
+ یک چیزی را فهمیدم ولی ، کسانی که فکر می کنیم دوستمان هستند و می توانیم رویشان حساب کنیم . در واقع رهگذرهایی هستند که من باب کنجکاوی سرکی به زندگیمان می کشند ، احیانا آسیبی هم می رسانند و بعد ... می روند .
دوستی وجود ندارد همه اش ادعاست ، همه اش ظاهری است ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی