بسم الله
دیشب همینطور که روی مبل دراز کشیده بودم و خودم را به جذبه ی نبودن سپرده بودم به سراغم آمد ، خیلی ناگهانی و البته با قدرت تمام یک جوری که باعث شد بنشینم و جدی جدی بهش فکر بکنم ...
خروج از این دنیا و رفتن به یک جهان موازی ...
بودایی ها ، معتقد به سامسارا ، معتقد به رنج دائمی بشر و از نشئه ای به نشئه ای دیگر رفتن ، ماهیت این دنیا را یکجورهایی خوب فهمیده اند ، اصالت رنج را در آن خوب فهمیده اند .
نیروانای من ، آن نقطه ی آرامش در جهان موازی، بودن با عصاره ی خلقت است ، چیزی مثل شاگردی علی علیه السلام، چیزی مثل نوکری حسن علیه السلام ، مثل پروانه ی حسین علیه السلام بودن ...
اصلا انگار کن خرمافروشی که پیامبر بهش لبخند می زند ، همین . همین دنیایم را کفایت می کند ، نمی کند ؟!
برچسب: خروج,خروج دم مع البراز,خروج المذي,خروج الدم من الفم في المنام,خروج از ریپورت تلگرام,خروج الدم مع البول,خروج سفیانی,خروج الدم من الفم,خروج هواء من المهبل,خروج مخاط مع البراز,
نویسنده: مهراد شریفی