بسم الله
عین خوردن یک ضربه ی محکم می ماند که اولش گرمی و نمی فهمی و بعد ...
ضربه را خورده ام ، گرم بودم نمی دانستم ، الان می دانم ، الان که چیزی در قفسه ی سینه ام بالا می اید ، بزرگ می شود ، به گلویم می رسد ، به نقطه ی آشوب و بعد با قدرت تمام پخش می شود . انگار کن موجی از سونامی که از زلزله ای مهیب در اعماق بلند شده باشد ...
الان می فهمم که انگار از خواب بیدار شده ام ، انگار تازه هوشیار شده ام و دلم می خواهد فریاد بزنم ، سرم را در آبی سرد فرو کنم ، دلم می خواهد بدوم ، به کجا نمی دانم ، فقط بدوم ...
گرم بودم ، نمی دانستم ضربه را خورده ام ، الان می فهمم و نمی توانم راحت نفس بکشم ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی