بسم الله
وقت هایی که مامان نیست یا مسجد است، گاهی میروم سراغ سجاده اش برای نماز ، آرامش غریبی دارد . امشب هم همین کار را کردم ، گفتم نمازهای ما که نماز نبوده ، نمازهای مامان روی این سجاده اما نماز است ، دعاهایش ، عبادت هایش ...
لحظاتی در زندگی وجود دارد که از شدت دشواری برای روح ، برای قلب می تواند آدم را به تمامی خرد کند، هم خودش و هم دشواری روزهایی که باید سنگینی اش را بر دوش کشید و با آن زندگی کرد. بارها از مرز خرد شدن گذشته ام و چرا هر بار فکر کرده ام این بار، بار آخر است ، وقتی نیست ...
دل خوشی ؟
ببینم خودم را مثل دو سال گذشته ، دهه آخر اسفند راهی عتبات ، ببینم خودم را حرم امامم علی ، ببینم خودم را در آن سرازیری که بطرف ضریح امام حسین می رود و از ورودیش ضریح پیداست ، ببینم خودم را در شارع العباس ، روبروی السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا ، ببینم خودم را در کوچه بازارهای نجف ، کربلا ، در وادی السلام ...
بروم ، آرام بگیرم همان جا ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی