بسم الله
دو هفته است جریان سیال ذهنم یکسره دارد کار می کند، ذله ام کرده اصلا دیگر از جریان گذشته ، قوی تر شده . فکر ، فکر، فکر ، اینقدر که احساس می کنم سرم ورم کرده، ذهنم آماس برداشته و دارد منفجر می شود .جریان سیال ذهنم مدام کار می کند و برای خودش گزاره های مختلف می سازد و من حتی نمی دانم کدام یک از این گزاره ها درستند، کدام غلطند کدامشان می تواند گزاره ی آخر باشد ، گزاره ی خلاص از این جریان سیال کوبنده ی مدام و احساسات متفاوتی که ایجاد می کنند ؛ غم ، خشم، دلخوری، محبت،دل تنگی، یاس و بیش از همه حیرت و صد جور فکر و احساس مختلف دیگر . یعنی کشت مرا این جریان سیال ذهنی :/
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که من گاه گاه مرتکب میشوم ، این است که جلوی گریه ام را می گیرم ، بغض می کنم، بغضم می شکند ، اشک تو چشمهایم جمع می شود ولی من جمعش می کنم ، می گویم بگذار شب ، تو تاریکی ، توی خلوت خودت . شب می شود من گریه ام خشک شده ، چشمهایم خشک شده اند ، چشمهایم باهام راه نمی آیند ، رفیق نمی شوند ، رفیق نمی شوند یک دل سیر گریه کنند که سبک بشوم ، نارفیقی می کنند خشک می شوند ، عوضش آن اشکها ، آن بغض ها جمع می شوند توی سینه ام ، بیقراری می شوند توی جانم ، مثل دیروز ، دیروز باید می گذاشتم همان دم ظهری جاری شوند ، جلویش را گرفتم حالا قاطی شده ام ، می آیم تند تند پست می گذارم ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی