بسم الله
بچه که بودم توی حیاط خانه مان ، باغچه حیاط خانه مان ، درخت سیب بود ، گیلاس بود ، آلو هم بود . درخت آلو اصلا میوه نمیداد ، بی بار بود ، سالی یکی یا دو تا ، آن هم آن شاخه هایی بالایی که دست هیچ کس بهشان نمی رسید ، هیچ کس بغیر از من که همش بالای درختها بودم و تا جایی که میشد بالا می رفتم ...
زندگی گاهی عین درخت آلویی است که بار ندارد، میوه ندارد یا اگر دارد آنقدر دور است که دست من دیگر بهش نمی رسد ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی