بسم الله
اصرار کرد بروم توی حیاط بنشینم دوچرخه سواریشان را نگاه کنم ، خواهرزاده ام را می گویم .خانه خواهرم را دوست دارم چون مرا یاد خانه سازمانی دوران بچگی خودمان می اندازد . حیاط همان آجرهای اخرایی را دارد و همان باغچه وسطش را . نگاهشان کردم . دور باغچه را پشت سر هم تند تند رکاب می زدند و خوشحال بودند. فکر کردم دارند خاطره می سازند ، خواهر و برادریشان را خاطره می کنند برای وقتی بزرگ شدند . دلم میخواست بهشان بگویم تا میتوانید با هم بازی کنید ، خاطره های خوب بسازید و بعد برای اولین بار دلم خواست خواهرم دو تا بچه ی دیگر هم داشته باشد .
چقدر این کودکی ها ، این کودکی های شاد را می شود وقتی بزرگ شد مامن کرد، چقدر می شود بهشان پناه برد و آرام شد . چقدر لحظاتی وجود دارد در بزرگسالی که همین خواهر و برادری ها می توانند آدم را نجات بدهند ...
+ هنوز خوب فوتبال بازی می کنم . دریبل های خوبی می زنم ولی بدجور هم لایی می خورم !!!
+ نه فرشته ، مدتی است دی اکتیوش کرده ام :(
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی