بسم الله
دلم نمیخواست برگردم خانه ، برای اولین و اولین بار در عمرم می خواستم در آن شلوغی بمانم . هر چه شلوغتر و پر سر و صداتر مجال فکر کردن کمتر . آدم هر لحظه اش را با خودش طوری تا کند که حواسش باشد از پا در نیاید، سقوط نکند، شجاع باشد ، ادامه بدهد . سخت است اینطوری بودن . همین بود که دلم نمیخواست برگردم . نمیخواستم اتاقم را ببینم، گل هایم را ببینم . دلم میخواهد از این خانه که مرا مدام فکری می کند برویم . زنگ اس ام اسم را عوض کرده ام ، الارم موبایلم را بعد سالها تغییر داده ام.دلم میخواهد این اتاق را هم عوض کنم . بیقرارم می کند ، دل تنگم می کند ، باعث می شود کم بیاورم . دلم می خواهد جایی باشم که قبلا نبوده ام . جایی که مرا یاد چیزی نیندازد ، جایی که خاطره نداشته باشد ...
چقدر زندگی می کنیم که هر روز اینطوری می میریم و زنده می شویم ؟
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی