بسم الله
دلش خواست برود یک جای بلند ، خیلی بلند ، آنقدر بلند که تمام دنیا زیر پایش باشد ، دلش خواست بنشیند و از آن بلندی دنیا را نگاه کند ، نگاه کند، نگاه کند ، بعد بلند شود ، خودش را بتکاند ، آخرین نگاهش را به دنیا بیندازد و بعد پشت کند و برود و برود و برود ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی