بسم الله
ظهر گرمی است و انگار آتش از آسمان می بارد و من یکهو و ناگهان یاد شهداد و هوشنگ مرادی کرمانی افتادم و هوس خواندن شما که غریبه نیستید را کردم .
تابستانهای بچگی ، توی روستای مادری ، همین موقع ها که بزرگترها می خوابیدند ما که گرما کلافه مان کرده بود و هوا هم آنقدر گرم بود که نمی توانستیم برویم پی بازی و گشت و گذار ، پناه می بردیم به پشت خانه . خانه ی مادربزرگم آخرین خانه روستاست یعنی چسبیده به زمین های کشاورزی و البته باغی کوچک که الان دیگر نیست . ما پناه می بردیم به پشت خانه ، زیر سایه ی درختان سپیدار که در حاشیه ی پرچین باغ بودند ، آنجا می نشستیم یا گل بازی می کردیم یا با تکه چوب ها کولا (سایبان ، چیزی شبیه آلاچیق)می ساختیم ، یک جوری خودمان را سرگرم می کردیم تا داغی آفتاب بخوابد، چرت بزرگترها تمام بشود، روستا از آن رخوت ظهرگاهیش بیرون بیاید .
دلم برای آن حالت روستا ، آن خنکای زیر سایه ی درختان، آن صدای ملایم به هم خوردن شاخه و برگ درختان تنگ می شود . دلم برای آن باغ و آن ظهرهای گرم ولی یله و بی خیال بچگی تنگ می شود ...
بروم شما که غریبه نیستید م را بخوانم ...

برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی