بسم الله
سلام جناب « همراه » ، نمیدانم شما این پست را می خوانید یا نمی خوانید ، نمیدانم شما خواننده ی ثابت هستید یا گذرتان اتفاقی به این وبلاگ افتاده و خب پست قبلی را خوانده اید و برایم کامنت گذاشته اید ، من هیچ کدام از این ها را نمی دانم ، فقط چون کامنتتان خصوصی بود و من نمی توانستم جوابتان را بدهم تصمیم گرفتم یک نامه ی کاملا اختصاصی بهتان بنویسم چون از کامنت مهربانتان خیلی خوشم آمد ، جدی می گویم ازش خیلی خوشم امد ، و این خوش امدن در مرحله ی دوم اتفاق افتاد ، یعنی اولش یک کم عصبانی ام کرد ، ولی بعد ازش خوشم امد چون خیلی مهربان بود ، عین مادری که به بچه اش،که شب از خواب پریده و کابوس دیده می گوید ، هیچی نبوده ، خواب دیدی، بگیر بخواب و بچه اش را این طوری آرام می کند ، کامنت شما هم یک همچین حس و حالی داشت ، و بخاطر همین من ازش خوشم آمد ، کاش این طوری بود که شما می گفتید، کاش چیزی نبود ولی همراه مهربان خب اینطوری نیست ، نبوده ، ان اندوه خیلی واقعی و ویرانگر است ، یک جور عجیب و غریبی ویرانگر است ، نمی دانم شاید چون با گذر زمان نه تنها بهتر نشده بلکه به عمقش اضافه شده و همین قوی ترش کرده ، یکجوری که تمام ارگانهای بدن مرا دربرگرفته ، انگار در من خراب شده اصلا ، نمی دانم چه جوری این حس را توضیح بدهم ، اصلا ولش کن ، این چند شب راحت تر خوابیده ام یعنی از خستگی زود خوابم برده و کمتر بهش فکر کرده ام ، ولی همین الان که دارم ازش حرف میزنم و در موردش می نویسم نوک انگشتانم سوزن سوزن می شود و قفسه ی سینه ام هول می کند ...
همراه مهربان ، امیدوارم این نامه بدستتان برسد ، تشکر من به خاطر کامنت ساده و مهربانتان بدستتان برسد ، به خاطر حس خوبی که به من دادید ممنونم ...
سلامت باشید و در پناه حق
صفورا
31/5/95
برچسب: برسد به دست غزل خانم شاکری,برسد به دست تو,برسد به دست دوستم ماهی,برسد به دست آینده,برسد به دست,برسد به دست معلم عزیزم,برسد به دست بابا,برسد به دست آقای,برسد به دست یک خسرو,محرمانه برسد به دست دختر ایران,
نویسنده: مهراد شریفی