بسم الله
عصبانی می شویم حرفهایی می زنیم عزیزی را می رنجانیم، خودمان هم آنا پشیمان می شویم ، همه اش می شود درد . سکوت می کنیم حناق می گیریم ، منطقی که می خواهیم باشیم باز یک جای کار می لنگد . چکار باید بکنیم پس که مثل این دو روز سینه مان تنگ نشود ، سنگین نشود ، که احساس نکنیم داریم بین دو حد کش می آئیم ، کش می آئیم می گوییم الان است که تمام شود و نمی شود . احساس می کنم دارم خفه می شوم . احساس می کنم سینه ام مدام از چیزی پر میشود و دارد خفه ام می کنم . دوست دارم لحظه ای فکر نکنم ، لحظه ای مدام با خودم کلنجار نروم ، لحظه ای آرام بگیرم ، آرامش مثل آب خنکی باشد ، نسیم خنکی باشد ، لختی آسایش باشد جانم را آرام کند ، قرار بگیرم .
هر چه می کشیم از قلب می کشیم ، نمی دانم این چه ذات بیقراری است ، خشتش را از ازل با آشوب بسته اند ...
+جمع ناراحتی و محبت آدم را این طوری می کند ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی