بسم الله
می روم دراز می کشم کف بالکن ، گرمی موزائیک ها می خورد به کمرم ، آسمان از شدت گرما بی رنگ است ، چیزی شبیه سفید که چشم آدم را می زند یکطوری که نمی توانی بهش زل بزنی و در آبی پهناورش رها شوی . پس چشم هایم را می بندم ، تاریکی مطلق نیست ، داغی تیر ماه حتی به سیاهی پشت پلک های بسته ام هم رسیده ، یک ته رنگ قرمز پس سیاهی هست و آن گوشه توی مشرق نگاهم شدتش طوری است که انگار خورشید دارد از پشت پلک های من طلوع می کند همراه با صدای بلند و لا ینقطع زنجره ها و جیرجیرکها که هر سال انگار قوت صدایشان همراه با گرمی هوا دو برابر می شود . همه چیز طوری داغ و تند است ، عین خود تابستان که آدم را از جایش بلند می کند و بر می گرداند توی خانه ..
گاهی انگار هیچ چیز وجود ندارد ، با این حال جاذبه ی چیزی دور در اطرافت تو را پربشان می کند ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی