بسم الله
مرور زمان بخش هایی از وجودمان را غامض تر می کند ، انگار ما یک جاهایی در خودمان گره می خوریم ، پیچ و تاب می خوریم یک جوری که ته افکارمان ، احساساتمان برای خودمان هم معلوم نیست . انگار بخشی از وجودمان در تاریکی فرو می رود و ما کورمال کورمال دست می بریم تا تکه هایی از خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چی به چی است ، ما مجهول می شویم برای خودمان ، برای بقیه .بخش های دیگری از وجودمان ولی بی خیال می شود ، ساده می گیرد و خودش را درگیر نمی کند ، بخش هایی بی تفاوت می شود و سرد ...
ما به مرور زمان برآیند برداشت هایمان از تجربیاتمان هستیم که مدام تغییر می کند . احساس می کنم دارم ته نشین می شوم در خودم ، دارم عقب می کشم ، عین ده دوازده سال پیش دارم برمی گردم عقب ، به اعماق خودم ، جایی که به سختی به دیگران اجازه ی حضور می دهد ، جایی که اکثر آدمها حتی برای شنیدن اظهار نظری در مورد زیبایی گل مورد علاقه مان هم غریبه اند .
ما گاهی زیاد حرف می زنیم و چیزی نمی گوئیم ، زیاد می شنویم ولی چیزی را که باید نمی شنویم ...
ما عقب می کشیم ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی