بسم الله
اگر چه به خاطر گلو دردم در مرداد ماهی چنین گرم و خفه احساس سرما می کردم ولی باز دیدن جوانانی که روی چمن ها با آسودگی دراز کشیده بودند مثل همیشه باعث غبطه ام شد .
دلم می خواست من هم بگذارم بدنم روی چمن ها ، روی زمین آرام بگیرد . ما وابسته ی خاکیم ، جنس مان از خاک است ، اول و آخرمان هم خاک است شاید همین است که با لمسش قرار می گیریم .
دراز بکشم روی چمن ها ، خنکایشان را احساس کنم ، عطر تندشان را استشمام کنم و این خستگی بزرگ و بزرگ و بزرگ را بسپارم به خاک ، رها شوم ...
و باز این شعر محشر اصغر الهی
در واگویه ی خاطره های مه آلود
و خاکستری
بدنیا آمدم
بالیدم
بزرگ شدم
سایه ی ترد گیاهی در گذار آب های وحشت
به دریا نپیوستم
چون قطره ی آبی زلال
به خاک برگشتم
به زهدان مادری که از آن بدنیا آمده بودم
به هیئت انسان نخستینی
در تردید زیستن و ماندن ...
برچسب:
نویسنده: مهراد شریفی