خرید بک لینک

بسم الله

اگر چه به خاطر گلو دردم در مرداد ماهی چنین گرم و خفه احساس سرما می کردم ولی باز دیدن جوانانی که روی چمن ها با آسودگی دراز کشیده بودند مثل همیشه باعث غبطه ام شد .

دلم می خواست من هم بگذارم بدنم روی چمن ها ، روی زمین آرام بگیرد . ما وابسته ی خاکیم ، جنس مان از خاک است ، اول و آخرمان هم خاک است شاید همین است که با لمسش قرار می گیریم .

دراز بکشم روی چمن ها ، خنکایشان را احساس کنم ، عطر تندشان را استشمام کنم و این خستگی بزرگ و بزرگ و بزرگ را بسپارم به خاک ، رها شوم ...

و باز این شعر محشر اصغر الهی

در واگویه ی خاطره های مه آلود

و خاکستری

بدنیا آمدم

بالیدم

بزرگ شدم

سایه ی ترد گیاهی در گذار آب های وحشت

به دریا نپیوستم

چون قطره ی آبی زلال

به خاک برگشتم

به زهدان مادری که از آن بدنیا آمده بودم

به هیئت انسان نخستینی

در تردید زیستن و ماندن ...


*نام کتابی است ، مجموعه ای از داستانهای نویسندگان معاصر روس

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 18:31

صفحه بندی