بسم الله
جمعه را رفته بودم طرف بازار قدیم و اطراف امامزاده ، که خیلی این محل را دوست دارم ، انگار کن آدم دارد در بیست سی سال پیش راه می رود . کوچه ی باریکی که پر از مغازه ها و دست فروش هاست را رد می کردم یکهو دیدم ، یک گذر کوچکی را که بود باز کرده اند کل محوطه ی عقب کوچه باریکه را تخریب کرده اند همینطوری سرم را انداختم پائین و با شک و ترس رفتم طرفش که در حالت عادی هم این محوطه امنیت ندارد چه رسد روز جمعه ای و خلوتی بعد ازظهرش ، حواسم به خانه ای بود که عین اش را اینجا در شهرمان ندیده بودم ، مدلش شبیه خانه های کویر است ، پنجره های قوسی بلند و لابد رنگی که البته الان فقط چارچوبش مانده ، خانه را خراب نکرده اند ، امیدم این است که بخواهند احیائش کنند . بگذریم . این خانه , این منظره در عصر جمعه بیش از هر چیزی مرا یاد کلام امام علی علیه السلام در نهج البلاغه می اندازد, وقتی از حقیقت دنیا می گوید و عبرت از گذشتگان و احوال مردگان :
" زمین چه فراوان پیکرهای گرامی و خوش آب و رنگی را خورده که در دنیا پرورده ی ناز و نعمت و بزرگ شده ی شرف بودند ...
اگر حالتشان را با عقل خویش تصور کنی یا پرده کنار رود و آنچه بر تو پوشیده بود آشکار گردد خواهی دید که چگونه گوش هایشان را جانوران گزنده خورده و در نتیجه کر شده اند و بر دیدگانشان سرمه ی خاک کشیده شده و از این رو فرو رفته و زبانشان که گشاده و فصیح بود اینک پاره پاره شده و قلبشان که بیدار بود اکنون در سینه از حرکت افتاده ... " **
برای مرگ زندگی کردن خیلی سخت است . این نگاه امام را زندگی کردن, رسیدن به این نقطه ی تعادل , عین ماندن روی لبه ی باریک و تیزی می ماند که تو باید خودت را روی آن حفظ کنی . تو باید برای مرگت زندگی کنی چون عاقبت ِتو و بقیه و همه و دنیا چیزی عین همین خانه است , تو همین خواهی شد و حقیقت زندگی جایی بعد از مرگ تو رخ خواهد داد و تو باید برای آن حقیقتی زندگی کنی که به محض جدایی تو از هر آنچه به آن تعلق داری و می شناسی و به آن انس داری رخ خواهد داد .
تصویر این خانه برای من عین مردن است, عین قبر, آن سکوت و سنگینی قبرستان , عین لحظه ای که مرا در گور تنها می گذارند و می روند و من می مانم و خودم و آنچه که زندگی کرده ام برای این لحظات ...

نهج البلاغه بخوانیم ؛ زیاد و فراوان تا عدم تعلق را باد بگیریم, زندگیش کنیم ...
سخت ترین جدایی فکر کنم جدایی از عزیزان است ...
**سخن 121