خرید بک لینک

بسم الله

الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات در حد یک فیلم نامه , جوری که زاویه نور و حتی خاکستری موی آدمها یا حتی تر زخم پیشانی شان توی کادر باشد. من عاشق فضاهای قرون وسطی ایم یعنی با اینکه در ایران و مصر و لبنان داستان ساخته ام ! با این وجود قرون وسطی انگلستان یا فرانسه را به خاطر قابلیت های تاریخی اش بیشتر دوست دارم چون توش شمشیر بازی هم هست برای مواقعی که من بشدت عصبانی ام و البته قلعه هایی بالای تپه ها و هزار جور ماجرا , ماجراهایی که البته آخرشان خیلی معلوم نمی شود چون رمانس های داستان های من آخر ندارند چون من مرضِ این را دارم که عاشق و معشوق به هم نرسند و همین طوری زجر بکشند و حتی اگر رسیدند باز از هم جدا بیفتند و باز زجر بکشند !

همین است که شخصیتها یهو معطل می مانند و من ذهنم خسته می شود و تب رمانس می خوابد و زجرها کمتر می شود و داستان می ماند برای یک وقت دیگر که از نو پرداخته شود و زجر شخصیتها تازه بشود !!!

این بود داستان من بعد از خواندن روایت بهشت کلمات در شماره ی شهریورِ همشهری داستان , روایت ِمن از راه هایی برای خفه نشدن !!!

برچسب: روایت,داستان,سازیم,قهرمانها,بکشند, نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 7:39

صفحه بندی