بسم الله
نمی توانم آنطور که می خواهم توضیحش بدهم ، آنطور که واقعا هست . حتی نمی توانم با دوربین موبایلم از هیچ زاویه یا فاصله ای قابش بگیرم آنطور که واقعا هست !
حدود ده ، ده و نیم هر روز صبح ، می توانم بنشینم و ساعت ها خیره اش بشوم و نگاهش کنم و هی نگاهش کنم . تو انگار کن شتاب زندگی وقتی به این صحنه می رسد مکث می کند ، آرام می شود ، چیزی در مرز سکون اما در جریانی دائمی و ناب و روحانی . نور در آرامشی ملکوتی از پنجره عبور می کند و همینطوری می افتد روی برگها. زندگی اینجا در ساحت جذبه ی این گل با سرعتی متفاوت و با معنی متفاوت تر ادامه پیدا می کند ، ورای صدای گنجشک ها، یا کریم ها، صدای گاه به گاه بچه ها و عبور ماشین ها ، ورای من، این قاب ، گوشه ی خانه ی ما ، بعدی دیگر از زندگی، بعدی نزدیک به بطن حقیقی زندگی را هر روز صبح روایت می کند ...
برچسب: آرام,
نویسنده: مهراد شریفی