خرید بک لینک

بسم الله

نشسته بود روی لبه ی سنگی بوستان کوچک بر خیابان . باران نم نم می بارید و هوا کمی سرد بود . در چشم بی عینک و نگاه مبهم من عین پیرزن غمگین منتظری می ماند . نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم . رفتم طرفش و سلااام کردم. لاغر بود ، با سربند سنتی زنان روستایی و پیراهن آبی تیره که رویش جلیقه ی مخمل مشکی بود . چادر روی سرش ضروت ناگزیر شهر بود مگرنه در روستا زنان مسن چادر سر نمی کنند پوشش سرشان همین سربتد است که دور سر می پیچنند و موهای بافته شان از دو طرف روی گردن بازشان می افتد ، کسانی که مقیدترند روسری شال هم روی سربند می پوشند . جواب سلامم را طور آشنایی داد ، آنقدر گرم و صمیمی که یک لحظه شک کردم نکند مرا با کسی اشتباه گرفته است . گفتم چرا اینجا نشسته . با فارسی لهجه داری گفت برای یاد کردن یا همچین چیزی که منظورش مرور خاطرات بود و با دستش اشاره کرد طرف بلوکهای ساختمانی و گفت اینجا می نشینند . بلوک ها بازمانده هایی هستند از اوایل و یا حتی قبل انقلاب و طوری فرسوده و شلوغ که آدم را یاد اردوگاه جنین ! می اندازند . گفتم تنها زندگی می کنی ؟ غم در نگاهش آمد و رفت . گفت با پسرش که سر کار است و ساعت پنج می اید و او اینجا منتظرش نشسته . قلبم فشرده شد . این پیرزن لاغر اندام با تسبیح فیروزه ای در دستش تنها ، اینجا ، روی لبه ی سنگی سرد و نمناک شهری که اهلش نبود چه میکرد ؟

مشخصا اهل روستاهای اطراف بود ، زمانی برای خودش خانه ای داشته با گاو و گوسفند و مرغ و خروس ، نان می پخته ، گاوها را میدوشیده ، مرد و بچه هایش را راهی مزرعه میکرده . اینها همان یادهایی نبودند که مرور میکرده . یاد شب عروسی اش ، یاد دستی ( رقص محلی ) که برایش گرفته اند و برایش تیر درکرده اند . دختر زائیده چقدر شماتت شده و چقدر دعا کرده بچه ی بعدی اش پسر شود وپسر که آمده چقدر سربلند شده و برای مهمانهایش با غرور جوجوش آورده تا شیرینی پسرش را بخورند . دخترها را شوهر داده ، پسرها را زن و بعد ... ، بعد یکروز مردش مرده و او راهی شهر شده تا در خانه ای شصت هفتاد متری توی بلوک های ساختمانی خفه و خراب پیری اش را سر کند . از کجا به کجا آمده ؟! بوی نان تنوری و ماست تازه ی روستا ، بوی علف تازه توی هوا ، گله های گوسفند دم غروب ، اهالی روستا که همه قوم و خویش اند . از کجا به کجا ؟!

بهش گفتم فکر کردم مشکلی دارد ، صورتش باز شده بود و مرتب از اینکه سراغش رفته ام تشکر میکرد . دستان لاغر و کوچکش را فشردم ، به تسبیحش اشاره کردم و التماس دعا گفتم و با خاطراتش تنهایش گذاشتم ...

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 2:01

صفحه بندی