
بسم الله انگلستان است، بحبوبه ی جنگ جهانی دوم . به این پسر نگاه کنید، به لباس های خاکی اش، به چهره اش، به حالت چهره اش. چقدر درد توی این صورت است . این عکس برایم خیلی خاص است و مدام بهش رجوع می کنم...
ادامه مطلب
بسم الله نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید ؟ تو گر آیی، طرب آید بهشت آید بهار آید ... بیدل دهلوی ...
ادامه مطلب
بسم الله نمی دانم کدام آدم چرکی بوده که رسم خانه تکانی را راه انداخته و ملت را گرفتار کرده . بعد از پنج ماه آمده ام خانه ( آن یک شبی که مادربزرگم فوت کرده بود را قبول ندارم چون آمدم فقط خوابیدم ) و ب...
ادامه مطلب
بسم الله جز کوی تو دل را نبُود منزل دیگر گیرم که بوَد کوی دگر، کو دل دیگر؟! | ظریف اصفهانی | ...
ادامه مطلب
بسم الله نبودی و خبر خوب رسید نینو و نبودن تو خروار خروار غصه شد ماند روی دلم ، اشک شد آمد توی چشم هایم . بی تو خبرهای خوب هم غصه دارند ......
ادامه مطلب
بسم الله گاهی می نشینم به مرور پست های قدیمی وبلاگ و خب ... خیلی تعجب می کنم . با خودم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام ؟! از اینکه می توانستم بنویسم ، از اینکه می توانستم احساسم را در قالب کلمات ر...
ادامه مطلب
بسم الله نزیستن آنچه که باید می زیسته ایم و آنچه که باید می بوده ایم . آن تطابق با حقیقت عالم و حقیقت خودمان چه بدانیم و چه ندانیم که اکثرا نمی دانیم سرمنشا همه ی مشکلات ماست . همین است که حالمان خو...
ادامه مطلب
بسم الله "وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی این تلاش تبدیل به خاطره می شود . بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطره می ماند" استیو تولتز | جز از کل جز از کل لامصب تری...
ادامه مطلب
بسم الله مادر تصویر ثابت همه ی سالهای زندگیم، زندگیمان بوده . از همان اول بوده ، انگار کن همیشه بوده . آن مدلی که دستهایش را جلو می آورد که ببوستت ، آن تصویر جاودانی اش سر سجاده ، توی بالکن وقتی داشت...
ادامه مطلب
بسم الله افتاده بودیم توی سرازیری دنیا، توی سرازیری هم قل خوردن که کاری ندارد. منتها بدبختی اینجا بود این سرازیری انگار ته نداشت . هی می رفتی و می رفتی و نمی رسیدی . بعد ماهیتشم هم جوری بود که هر چه بیشتر قل می خوردی و می رفتی عین گلوله ی برفی هی بهت اضافه می شد بعد سنگین تر میشدی و اونوقت بیشتر سر میخوردی توی آن سرازیری. میبینید که داستان اینطوری می تواند ...
ادامه مطلب
بسم الله اولین نتیجه ی خشم احتمالا خود ویرانگری است ......
ادامه مطلب
بسم الله عین خوره که می افتد به جانت ، دقیقا می فهمم ، حسش می کنم ، اینکه چطور دارد وجودم را ، روحم را ذره ذره می خورد چطور دارم تحلیل می روم سکوت همیشه نشانه ی خوبی نیست گاهی عین فاجعه است ......
ادامه مطلب
بسم الله چه مظلومند مسلمانان میانمار ، صدایشان به هیچ جا نمی رسد . دور افتاده اند . جنگ بومی خاورمیانه است، حداقل آدم دستش به همسایه اش می رسد . آنها ولی نه، کسی را ندارند . می سوزند و آواره می شوند و دنیا بودائیان را آدم های صلح می خواند. نفرین خدا به این همه دروغ که دارد گلوهایمان را می فشارد و خفه مان می کند ، نفرین به این همه دروغ ... + به جنگ عادت نکنیم ... + گویا جنگ بعدی جدایی طلبان اقلیم کردستان عراقند ! ...
ادامه مطلب
بسم الله دید موسی یک شبانی را به راهکو همی گفت ای خدا و ای اله ...... ما برون را ننگریم و قال راما درون را بنگریم و حال را موسیا! آداب دانان دیگرندسوخته جان و روانان دیگرند - با هم راه افتادیم. من بودم و شبان. او می رفت چارق خدا را بدوزد، روغن و شیر برایش ببرد، موهایش را شانه کند. من می رفتم پابوس حضرت! - گفت: "حالا کدام حرم برویم؟" گفتم: "فرقی با هم ندارند. همه ی اولیای خدا یک نور واحدند." شب...
ادامه مطلب
بسم الله پارسال و شاید هم سال قبلش متنی نوشته بودم همین جا ، در ستایش « به درک » ! کلمه ای که عین ناکجاابادی ، یا حفره ای است که می توانی افکار بی سرانجام مزاحم را بهش عودت بدهی و از شرشان خلاص بشوی . دیشب بعد از خواندن یک متن انگیزشی فوق العاده و بعد از اینکه جرقه های کوچکی داشت در وجودم زده میشد ناگهان با کلمه « که چه ؟! » مواجه شدم و فهمیدم همان قدر که به درک کلمه ی کارساز و بدرد بخوری است ، ...
ادامه مطلب
بسم الله حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در ...
ادامه مطلب
بسم الله می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ... در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد م...
ادامه مطلب
بسم الله هر وقت عرصه بهم تنگ می شود ، ذهنم خسته می شود، وقتی دیوارهای اطرافم مدام بلند و بلند تر می شوند به آسمان نگاه می کنم ، به آسمان فکر می کردم . به جایی که وسعتش را تصوری نیست و عدد و رقم ها ، فاصله ها و ابعاد در آن جایی ورای تصور ما اتفاق می افتد . آنچه ما از زمین می بینیم ، به خاطر سرعت ...
ادامه مطلب
بسم الله بچه که بودم بابا ناظم دبیرستان شاهد پسرانه بود ، تابستانها که مدرسه تعطیل می شد و هفته ای دو روز برای ثبت نام و نمی دانم تحویل کارنامه و کارهای دیگر می رفت مدرسه گاهی مرا هم با خودش می برد . در چشم بچگی های من دبیرستان شاهد بزرگترین مدرسه ی ممکن بود ، خیلی بزرگتر از مدرسه ی خودم و خواهرها...
ادامه مطلب
بسم الله گاهی به اندازه ی همه ی حرفهای مهم و حیاتی زندگی،که گاهی می شود گفت و گاهی نه . حرف توی سینه مان هست . حرفهایی از جنسی دیگر که نمی شود به هر کسی گفت و برچسب دیوانگی یا نمی دانم بیکاری یا بی خیالی یا هر چیزی شبیه این نخورد حرفهایی که باید دراز کشید روی زمین ، روی چمن و زل زد به سقف ، آسمان...
ادامه مطلب