نشد هم داریم اتفاقا !!!

متن مرتبط با «تو عزیزی بیشتر از جون» در سایت نشد هم داریم اتفاقا !!! نوشته شده است

کسب بیش از 30 ارز مجازی از سایت معتبر با پرداختی بالا(جدید)

  • نیلوبلاگ

    دوستان این سایت جدید هستش که هم به فاست هاب پرداختی داره هم به کیف پول شخصی . میزان پرداختی بالایی هم داره یه بخش فاست داره که کپچا حل میکنی 5 دقیقه به 5 دقیه میتونی پرداخت کنی ...

    ادامه مطلب
  • فقط دو تا چشم که دارد از کنار زحل رد می شود ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله « کلمه ها زنده اند و ادبیات یک گریز است، گریزی نه از زندگی بلکه بسوی آن » . رمان برای من همواره یک گریز بوده است، گریز به جایی از زندگی که خودم و متعلقاتم چه مادی و چه معنوی در آن حضور ندارند...

    ادامه مطلب
  • دوست احتمالی ام یازده سال پیش خودش را کشته !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله متاسفانه در اکثر اوقات نیازمند همنشینی با کسانی بوده ام که در زمانی قبل از من میزیسته اند . جایشان در زندگی ام خیلی خالی بوده و هست و خب دلم برایشان بشدت تنگ می شود ! دلم خواسته خرما فروشی ب...

    ادامه مطلب
  • مرا امید به یک اتفاق تازه مده ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله جز کوی تو دل را نبُود منزل دیگر گیرم که بوَد کوی دگر، کو دل دیگر؟! | ظریف اصفهانی | ...

    ادامه مطلب
  • از پنچ شنبه ای بسیار بیمار ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نبودی و خبر خوب رسید نینو و نبودن تو خروار خروار غصه شد ماند روی دلم ، اشک شد آمد توی چشم هایم . بی تو خبرهای خوب هم غصه دارند ......

    ادامه مطلب
  • و اینگونه بود که بیشتر وقتها حالمان از خودمان بهم می خورد ..

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نزیستن آنچه که باید می زیسته ایم و آنچه که باید می بوده ایم . آن تطابق با حقیقت عالم و حقیقت خودمان چه بدانیم و چه ندانیم که اکثرا نمی دانیم سرمنشا همه ی مشکلات ماست . همین است که حالمان خو...

    ادامه مطلب
  • از جملات لعنتی کتابهای لعنتی !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله "وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی این تلاش تبدیل به خاطره می شود . بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطره می ماند" استیو تولتز | جز از کل جز از کل لامصب تری...

    ادامه مطلب
  • از عصر جمعه ای که آرام آرام از پنجره به داخل می خزد ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله مادر تصویر ثابت همه ی سالهای زندگیم، زندگیمان بوده . از همان اول بوده ، انگار کن همیشه بوده . آن مدلی که دستهایش را جلو می آورد که ببوستت ، آن تصویر جاودانی اش سر سجاده ، توی بالکن وقتی داشت...

    ادامه مطلب
  • قبل از تو هم حسین (ع) کوه از کمر شکست ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله بهش می گویند « هوره » مصیبت نامه ای که به زبان محزون محلی خوانده می شود . مادر از صبح زیر لب هوره می خواند و برای خودش اشک می ریزد . برای مادر آن هوره ، آن روضه ، طفلان صغیری اند که خودشان را انداخته اند روی تن شریف مادر و گریه می کنند ، اوج روضه، تنهایی این خانواده است در غم از دست دادن مادر . آن روضه ی من ولی فرق می کند . من یک جای دیگر این حادثه...

    ادامه مطلب
  • زندگی که منشوری است از حرکت دوار ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نشسته بود روی لبه ی سنگی بوستان کوچک بر خیابان . باران نم نم می بارید و هوا کمی سرد بود . در چشم بی عینک و نگاه مبهم من عین پیرزن غمگین منتظری می ماند . نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم . رفتم طرفش و سلااام کردم. لاغر بود ، با سربند سنتی زنان روستایی و پیراهن آبی تیره که رویش جلیقه ی مخمل مشکی بود . چادر روی سرش ضروت ناگزیر شهر بود مگرنه در روستا ...

    ادامه مطلب
  • از لحظه های ناگهان ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله و ناگهان در ظهر آ فتابی از اسفند دلت بخواد در ساحل اقیانوسی باشی و دلت صدای مرغان دریایی را بخواهد و گرمی شن و طعم شوری خیس ... اخ چقدر دلم صدای مرغان دریایی را می خواهد ......

    ادامه مطلب
  • روایت راه هایی برای خفه نشدن ؛ داستان می سازیم تا قهرمانها زجر بکشند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات د...

    ادامه مطلب
  • از روبرو به مرگ نگاه کن ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در ...

    ادامه مطلب
  • تا باز بزرگ شود ./ از سلسله نصایح مادری به دخترش ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ... در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد م...

    ادامه مطلب
  • بدبختی از این بیشتر !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله اینکه جهنم همه اش خسران و بیچارگی است شکی توش نیست ولی یک چیزهایی توش هست که وقتی بهش فکر می کنی به جنون میرسی ، یعنی برای من این جنبه هایش خیلی پررنگ تر است ، جهنم است دیگر ! یکی این فیها خالدون بودنش است که تمامی ندارد ، الی الابد است عین بدبختی باشی و جانت به لبت برسد و بگویی ای کاش تم...

    ادامه مطلب
  • و باز واقعیت سوسک زده

  • نیلوبلاگ

    بسم الله متاسفم و این در این لحظه حرف کم و کوچکی نیست ... بزرگ است اتفاقا، خیلی بزرگ ... دنیا همین واقعیت سوسک زده است ، پوچ است ، پوچ ... ...

    ادامه مطلب
  • اگر خسته شدی از این زمانه ، یک میخ بزن در این دهانه

  • نیلوبلاگ

    بسم الله بچه که بودم بابا ناظم دبیرستان شاهد پسرانه بود ، تابستانها که مدرسه تعطیل می شد و هفته ای دو روز برای ثبت نام و نمی دانم تحویل کارنامه و کارهای دیگر می رفت مدرسه گاهی مرا هم با خودش می برد . در چشم بچگی های من دبیرستان شاهد بزرگترین مدرسه ی ممکن بود ، خیلی بزرگتر از مدرسه ی خودم و خواهرها...

    ادامه مطلب
  • از خوشحال ترین شغل های دنیا ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله هر وقت زنگ خانه را میزنند و می گویند بسته ی پستی دارید . سر از پا نمی شناسم . عین بچه آهو جست و خیز کنان و شاد و شنگول می روم بسته ام را بگیرم . خوشحالم که محله ی ما پست چی مخصوص دارد , حتی اگر به جای دوچرخه موتور داشته باشد و من مجبور باشم امضای الکترونیک تحوبلش بدهم ! من عاشق پاکت های ک...

    ادامه مطلب
  • این فیلد هم چنان نمی تواند خالی باشد

  • نیلوبلاگ

    بسم الله دلم می خواهد دست ببرم لایه های از خودم را بردارم ، با خشونت تمام . بیندازمشان توی دریا ، از بالای کوه پرتشان کنم پائین . لایه هایی از خودم را بردارم و نگاه کنم ببینم شاید چیزی از خودم بوده که هرگز ندانسته ام ، که هنوز با آن روبرو نشده ام . چیزی بکر، دست نخورده و ناب . چیزی که تمام این سال...

    ادامه مطلب
  • آناتومی چه می داند آخر ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله غدد اشکی ظاهرا توی چشم آدمها هستند ، ریشه شان ولی یک جای دیگر است . ریشه شان حتمی توی قلب آدمهاست ، یک جایی آن وسط وسط های قلب که وقتی می شکند، شاکی می شود، برای گریه هایش پایانی نیست . چشم هایش هی می بارد ، هی می بارد ... ...

    ادامه مطلب