
بسم الله نمی دانم کدام آدم چرکی بوده که رسم خانه تکانی را راه انداخته و ملت را گرفتار کرده . بعد از پنج ماه آمده ام خانه ( آن یک شبی که مادربزرگم فوت کرده بود را قبول ندارم چون آمدم فقط خوابیدم ) و ب...
ادامه مطلب
بسم الله « مشکل من این است که نمیتوانم خودم را در یک جمله خلاصه کنم. تمام چیزی که میدانم این است که چه کسی نیستم. همچنین متوجه شدهام که بین بیشتر مردم توافقی ضمنی وجود دارد تا خود را با محیط پی...
ادامه مطلب
بسم الله بهش می گویند « هوره » مصیبت نامه ای که به زبان محزون محلی خوانده می شود . مادر از صبح زیر لب هوره می خواند و برای خودش اشک می ریزد . برای مادر آن هوره ، آن روضه ، طفلان صغیری اند که خودشان را انداخته اند روی تن شریف مادر و گریه می کنند ، اوج روضه، تنهایی این خانواده است در غم از دست دادن مادر . آن روضه ی من ولی فرق می کند . من یک جای دیگر این حادثه...
ادامه مطلب
بسم الله نشسته بود روی لبه ی سنگی بوستان کوچک بر خیابان . باران نم نم می بارید و هوا کمی سرد بود . در چشم بی عینک و نگاه مبهم من عین پیرزن غمگین منتظری می ماند . نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم . رفتم طرفش و سلااام کردم. لاغر بود ، با سربند سنتی زنان روستایی و پیراهن آبی تیره که رویش جلیقه ی مخمل مشکی بود . چادر روی سرش ضروت ناگزیر شهر بود مگرنه در روستا ...
ادامه مطلب
بسم الله الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات د...
ادامه مطلب
بسم الله دلم می خواهد دست ببرم لایه های از خودم را بردارم ، با خشونت تمام . بیندازمشان توی دریا ، از بالای کوه پرتشان کنم پائین . لایه هایی از خودم را بردارم و نگاه کنم ببینم شاید چیزی از خودم بوده که هرگز ندانسته ام ، که هنوز با آن روبرو نشده ام . چیزی بکر، دست نخورده و ناب . چیزی که تمام این سال...
ادامه مطلب
بسم الله غدد اشکی ظاهرا توی چشم آدمها هستند ، ریشه شان ولی یک جای دیگر است . ریشه شان حتمی توی قلب آدمهاست ، یک جایی آن وسط وسط های قلب که وقتی می شکند، شاکی می شود، برای گریه هایش پایانی نیست . چشم هایش هی می بارد ، هی می بارد ... ...
ادامه مطلب
بسم الله می دانید بدترین قسمت یک رابطه ی عمیق و مهم چیست ؟ اینکه حرفت ، عملت ، درک نشود ، بد برداشت شود، اتیکت منت بخورد روحت را عین خوره می خورد ، دنیا همین جا از وسط نصف بشود هم رواست گیرم تمام هم بشود تا دردش نیفتد توی جانت ، مشکل رهگذر بودن اصلا همین است ، حواسمان به میزان تخریب کلماتی که...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
بسم الله اصلش حوصله ی شرح خیلی ندارم ، نتیجه ی انتخابات را می گویم . گذشت آنچه که گذشت . فقط ... مردمی که توی چشمهایتان زل زدند و بهتان دروغ گفتند ، که دیدید فساد اقتصادی را ، که دیدید فیش های حقوقی نجومی را ، خالی شدن صندوق فرهنگیان را ، رانت خوار...
ادامه مطلب
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد .....
ادامه مطلب
بسم الله دست برده بودیم بهترین را بچینیم. دستمان نمی رسید یا بهترین را اشتباهی فهم کرده بودیم ؟ کجا افتادیم از آن بالاها ، که هر چقدر سر بلند می کنیم ، هر چقدر دست می بریم خالی بر می گردیم ؟ انگار افتاده ایم قعر چاه دنیا و نور فقط از بالای سرمان ع...
ادامه مطلب
بسم الله بعضی چیزها را نه میشود گفت چه اینکه احساس پشتشان آنقدر پیچیده و مبهم و آنقدر سخت و بزرگ است که نمی شود جملات مناسبی را برای بیانشان پیدا کرد ، نمی توان حقشان را تمام و کمال ادا کرد و نه میشود نگفتشان که گره شده اند در تو ، که غمباد شده اند در تو ، حیرت شده اند در تو , خشم شده اند در تو، تو با آنها میخوابی، خواب می بینی، بیدار می شوی ، حرف میزنی، سکوت میکنی، بغض می کنی، بغض هایت را فرو می بری ، اشک هایت را جمع میکنی . تو با این چیزها زندگی را لحظه لحظه می میری . چقدر من این روزهای گذشته را اینطوری سر کرده ام ، همینطوری بین این دو، دست و پا زدن را و چقدر دیگر نمی توانم تحمل کنم این فشار ناشی از ماندن در این دو حد غیر قابل تحمل را ... من سردم است و تمام رنگ های گرم دنیا را زنان دیگری ش...
ادامه مطلب
بسم الله * صالحی تبریزیفیلم را نمی دانم اسمش را , این جمله را در صفحه ای که وقتی در اینستا بودم دنبال می کردم, recovery sayings@...
ادامه مطلب
بسم الله بهترین و بدترین حالت ندارد، دلم برایت تنگ شده و این ابری دلگیر پشت پنجره های بزرگ سالن مطالعه ی دانشگاه ، این خالی زمین های خاکی ، این صدای ممتد فن ها ، این سردی نابهنگام سهم من از این لحظات است . بی هیچ زیبایی عاشقانه ای ، بی هیچ لطافت تغزل گونه ای ، اما قلبم ... نه ، قلبم شباهتی به این خاکستری های سرد و دل گیر ندارد ، چیزی در قلبم بشارت خوبی حال تو را دارد ، عین تابش نوری که از لابلای ابرهایی ضخیم جان دشت را گرم می کند ... عین فروردین وقتی زمستان را پشت سر می گذارد ... عین من وقتی تو را با خودم به نماز می برم ، به دعا زمزمه می کنم و به اشک های گرم و ن...
ادامه مطلب
بسم الله و این نتیجه ی خوبی ندارد ... تو ، باز هم تو ... ...
ادامه مطلب
بسم الله هیچ وقت گوشیتان را ندهید دست خواهرزاده تان ، برادر زاده تان ، اصلا ندهید دست بچه ها ، بچه است دیگر ، دستش می رود روی یک شماره ... هیچ وقت گوشیتان را ندهید دست بچه ها ، بچه است دیگر از دست و پا زدن دل ادمها ، از بغض های گلوگیر ، از ای کاش پیش از این ها .. بچه است دیگر خبر ندارد که ، خبر ندارد که .......
ادامه مطلب
بسم الله انگار کن سینه ام را چونان دشت تاول زده ای که صاحبش با پاهای زخمی برهنه، اندوهش را چونان مادر فرزند مرده ای بلند بلند با باد مرثیه سرایی می کند ... حال آدمی که مهربان و صبوری را از خودش ، به جرم قواعد ناکوک دنیا می راند و او باز صدایش می کند ، مهربانم .... چطوریست ؟! حال دلی که زخمی است و درد می کند چطوری است ؟حال دلی که مهربانی و نامهربانی اش زخمی است ، هر دو زخمیست چطوریست ؟حال دلی که دارد بلند بلند مویه می کند چطوری است؟ هان ؟چطوریست ؟حال دلی که داغ دارد می سوزد چطوری است ؟! چطوریست ......
ادامه مطلب
بسم الله تو هنوز هم من را از پا می اندازی ......
ادامه مطلب
بسم الله در پس هر زخمی زندگیست در برابر زندگی زخم هایی * .... یک جای این شعر می لنگد در پس تو زندگی ؟! نه ، نه در پس تو ، باز هم زخم هایی ... * شمس لنگرودی...
ادامه مطلب