نشد هم داریم اتفاقا !!!

متن مرتبط با «فهمیدن عشق عاشقی می خواهد» در سایت نشد هم داریم اتفاقا !!! نوشته شده است

فقط دو تا چشم که دارد از کنار زحل رد می شود ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله « کلمه ها زنده اند و ادبیات یک گریز است، گریزی نه از زندگی بلکه بسوی آن » . رمان برای من همواره یک گریز بوده است، گریز به جایی از زندگی که خودم و متعلقاتم چه مادی و چه معنوی در آن حضور ندارند...

    ادامه مطلب
  • انگار کن گر گرفته ام و می خواهم با سیگار کشیدن دمای تبم را بیاورم پائین ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله از بوی سیگار متنفرم، حالم را منقلب می کند با این حال در مواقع نادری بشدتدلم می خواهد سیگار بکشم ! آن حالتی که می توانی یک وری روبروی پنجره پشت یک میز بنشینی، به بیرون نگاه کنی ، با تانی و ...

    ادامه مطلب
  • هومو هومینی لوپوس اینجاست آقای هابز :|

  • نیلوبلاگ

    بسم الله اگر نظریات داروین را در مورد تنازع بقا در طبیعت بتوان رد کرد در مورد ادارات دولتی ایران به جد می توان ثابت کرد !!! اگر زنده بود خوشحال می شد که نمونه های واقعی را پیدا کرده ! * در زبان لاتین به معنای انسان، گرگ انسان است .این عبارت اولین بار در نمایشنامه پلوتس بنام آسیناریا آمد و بعدها تامس هابز از آن استفاده کرد....

    ادامه مطلب
  • مرا امید به یک اتفاق تازه مده ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله جز کوی تو دل را نبُود منزل دیگر گیرم که بوَد کوی دگر، کو دل دیگر؟! | ظریف اصفهانی | ...

    ادامه مطلب
  • تصویر مردی که عاشق بود و رنج می کشید ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله + می روم کتابفروشی همیشگی ، کتابی را که می خواهم برمی دارم و شروع می کنم در قفسه ها دنبال کتابی که نمی دانم چیست ولی دلم می خواهد باشد و جذبم کند ! انبوهی از کتابهای جامعه شناسی سیاسی و فلسفه...

    ادامه مطلب
  • و اینگونه بود که بیشتر وقتها حالمان از خودمان بهم می خورد ..

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نزیستن آنچه که باید می زیسته ایم و آنچه که باید می بوده ایم . آن تطابق با حقیقت عالم و حقیقت خودمان چه بدانیم و چه ندانیم که اکثرا نمی دانیم سرمنشا همه ی مشکلات ماست . همین است که حالمان خو...

    ادامه مطلب
  • از عصر جمعه ای که آرام آرام از پنجره به داخل می خزد ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله مادر تصویر ثابت همه ی سالهای زندگیم، زندگیمان بوده . از همان اول بوده ، انگار کن همیشه بوده . آن مدلی که دستهایش را جلو می آورد که ببوستت ، آن تصویر جاودانی اش سر سجاده ، توی بالکن وقتی داشت...

    ادامه مطلب
  • منم همینطور !!!

  • نیلوبلاگ

    بسم الله « مشکل من این است که نمیتوانم خودم را در یک جمله خلاصه کنم. تمام چیزی که میدانم این است که چه کسی نیستم. همچنین متوجه شدهام که بین بیشتر مردم توافقی ضمنی وجود دارد تا خود را با محیط پی...

    ادامه مطلب
  • در همین حد زندگی ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله داشتیم می رفتیم درب گنبد؛ امامزاد شاه محمد . برایش کلی تعریف کردم . از زمین شناسی و نجوم گرفته تا دریاها . درست مانند خودم است . با همان علائق و کنجکاوی ها . فاطمه سادات خواهرزاده ام را می گویم . از دراز گودال ماریانا برایش گفتم عمیقترین نقطه ی زمین با یازده هزار کیلومتر عمقو موجودات عجیب و غریبش ازصفحات اقیانوسی گفتم و پلات فرمها و اینکه چطور صف...

    ادامه مطلب
  • هر جای این نقشه که دست بگذاری ، درد می کند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله چه مظلومند مسلمانان میانمار ، صدایشان به هیچ جا نمی رسد . دور افتاده اند . جنگ بومی خاورمیانه است، حداقل آدم دستش به همسایه اش می رسد . آنها ولی نه، کسی را ندارند . می سوزند و آواره می شوند و دنیا بودائیان را آدم های صلح می خواند. نفرین خدا به این همه دروغ که دارد گلوهایمان را می فشارد و خفه مان می کند ، نفرین به این همه دروغ ... + به جنگ عادت نکنیم ... + گویا جنگ بعدی جدایی طلبان اقلیم کردستان عراقند ! ...

    ادامه مطلب
  • روایت راه هایی برای خفه نشدن ؛ داستان می سازیم تا قهرمانها زجر بکشند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات د...

    ادامه مطلب
  • سرم را بلند می کنم و همیشه آنجاست ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله وضوی نماز صبحم را در ایوان می گیرم و این یعنی این شانس را دارم که هر بار سرم را بلند کنم و آسمان شگفت این ساعت را سیر کنم؛ آرام, استوار, پرابهت و البته ستاره باران ... میلیاردها سال از تاریخ این دنیا می گذرد , زمین هر دم دستخوش تغییری است و آسمان هم گر چه از چشم ما پنهان هر لحظه عوض می شود . ولی هزاران سال است که انسانها سر بلند کرده اند و آسمان را هر شب همینطور استوار و پابرجا دیده اند ...

    ادامه مطلب
  • میراث ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله و گاه یکشنبه اندازه ی غروب جمعه غمگین است ؛ غمگین ، پراضطراب و کشدار . اولین جمعه ی آدم اینگونه نبود ؟ طوری که دلش بخواهد تاریخ زمین همان دم آغاز نشده تمام شود ، در اضطراب آدم رنج های بسیاری بر فرزندانش پیش بینی نمی شد ؟ ما نسل اولین جمعه ی دل تنگ آدمیم که مدام در روزهایمان تکرار می شود ، میراث پدرم آدم و مادرم حوا ... کاش هرگز آغازی نبود .. ...

    ادامه مطلب
  • اگر خسته شدی از این زمانه ، یک میخ بزن در این دهانه

  • نیلوبلاگ

    بسم الله بچه که بودم بابا ناظم دبیرستان شاهد پسرانه بود ، تابستانها که مدرسه تعطیل می شد و هفته ای دو روز برای ثبت نام و نمی دانم تحویل کارنامه و کارهای دیگر می رفت مدرسه گاهی مرا هم با خودش می برد . در چشم بچگی های من دبیرستان شاهد بزرگترین مدرسه ی ممکن بود ، خیلی بزرگتر از مدرسه ی خودم و خواهرها...

    ادامه مطلب
  • چگونه خاک نفس می کشد بیندیشیم ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله کنار یک میوه ی کاج دیگر توی کمدم بود ، آمدم گذاشتمش اینجا کنار شمعدانی . گفتم کنار یک گل بودن حتما حس خوبی بهش می دهد ، تنها نیست . هر وقت به شمعدانی آب داده ام ، کاج هم سیراب کرده ام . شاید بیهوده به نظر می رسیده ولی ته ته دلم همیشه منتظر بوده ام ببینم چی می شود . خب چی می شود ؟ باید بگو...

    ادامه مطلب
  • نفس آشفته می دارد ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله عصبانی می شویم حرفهایی می زنیم عزیزی را می رنجانیم، خودمان هم آنا پشیمان می شویم ، همه اش می شود درد . سکوت می کنیم حناق می گیریم ، منطقی که می خواهیم باشیم باز یک جای کار می لنگد . چکار باید بکنیم پس که مثل این دو روز سینه مان تنگ نشود ، سنگین نشود ، که احساس نکنیم داریم بین دو حد کش می ...

    ادامه مطلب
  • این فیلد هم چنان نمی تواند خالی باشد

  • نیلوبلاگ

    بسم الله دلم می خواهد دست ببرم لایه های از خودم را بردارم ، با خشونت تمام . بیندازمشان توی دریا ، از بالای کوه پرتشان کنم پائین . لایه هایی از خودم را بردارم و نگاه کنم ببینم شاید چیزی از خودم بوده که هرگز ندانسته ام ، که هنوز با آن روبرو نشده ام . چیزی بکر، دست نخورده و ناب . چیزی که تمام این سال...

    ادامه مطلب
  • آناتومی چه می داند آخر ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله غدد اشکی ظاهرا توی چشم آدمها هستند ، ریشه شان ولی یک جای دیگر است . ریشه شان حتمی توی قلب آدمهاست ، یک جایی آن وسط وسط های قلب که وقتی می شکند، شاکی می شود، برای گریه هایش پایانی نیست . چشم هایش هی می بارد ، هی می بارد ... ...

    ادامه مطلب
  • ما عاشقانه های زخمی داریم ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله سالهای زیادی بر ما اهالی زمین گذشته آقا. بی تو . ما از کوچه های مدینه بی تو شدیم ، ما از فرق شکافته ی کوفه بی تو شدیم . از کربلای حسین بی تو شدیم . سالهای زیادی بر ما اهالی زمین گذشته آقا و ما دلمان امام می خواهد . ما دلمان می خواهد نمازهایمان را پشت سر امامان اقامه کنیم. ما دلمان می خواه...

    ادامه مطلب
  • ظهر گرمی از اواخر خرداد بود ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله ظهر گرمی است و انگار آتش از آسمان می بارد و من یکهو و ناگهان یاد شهداد و هوشنگ مرادی کرمانی افتادم و هوس خواندن شما که غریبه نیستید را کردم . تابستانهای بچگی ، توی روستای مادری ، همین موقع ها که بزرگترها می خوابیدند ما که گرما کلافه مان کرده بود و هوا هم آنقدر گرم بود که نمی توانستیم بروی...

    ادامه مطلب