نشد هم داریم اتفاقا !!!

متن مرتبط با «چه دیر آمدیم ما» در سایت نشد هم داریم اتفاقا !!! نوشته شده است

چونکه نمایشگاه کتاب نزدیکه ؛)

  • نیلوبلاگ

    بسم الله انگلستان است، بحبوبه ی جنگ جهانی دوم . به این پسر نگاه کنید، به لباس های خاکی اش، به چهره اش، به حالت چهره اش. چقدر درد توی این صورت است . این عکس برایم خیلی خاص است و مدام بهش رجوع می کنم...

    ادامه مطلب
  • اتفاقا هر چه تبر خوردیم زخم شد !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله احساسات قلبی عمیق مان، آن عواطفی که از کنه وجودمان ریشه گرفته بودند و بالیده بودند، با خودشان جزئی از وجودمان را از عمق به سطح آورده بودند . بخشی از خودمان که ناشناخته بود برایمان هویدا شده ...

    ادامه مطلب
  • انگار کن گر گرفته ام و می خواهم با سیگار کشیدن دمای تبم را بیاورم پائین ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله از بوی سیگار متنفرم، حالم را منقلب می کند با این حال در مواقع نادری بشدتدلم می خواهد سیگار بکشم ! آن حالتی که می توانی یک وری روبروی پنجره پشت یک میز بنشینی، به بیرون نگاه کنی ، با تانی و ...

    ادامه مطلب
  • دوست احتمالی ام یازده سال پیش خودش را کشته !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله متاسفانه در اکثر اوقات نیازمند همنشینی با کسانی بوده ام که در زمانی قبل از من میزیسته اند . جایشان در زندگی ام خیلی خالی بوده و هست و خب دلم برایشان بشدت تنگ می شود ! دلم خواسته خرما فروشی ب...

    ادامه مطلب
  • نگاهمان مال خودمان نیست دیگر ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله چهارشنبه راه افتادیم طرف خوزستان شب رسیدیم. شوش ، دزفول و شوشتر را گشتیم و جمعه برگشتیم . شلوغ بود و گرم ولی خوب بود . امشب بر می گردم طالقان :| :/ + این سفر را می خواستم به خاطر یک جا که هم...

    ادامه مطلب
  • از پنچ شنبه ای بسیار بیمار ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نبودی و خبر خوب رسید نینو و نبودن تو خروار خروار غصه شد ماند روی دلم ، اشک شد آمد توی چشم هایم . بی تو خبرهای خوب هم غصه دارند ......

    ادامه مطلب
  • گریستهایم آن قدر که در پلکهایمان انارهایِ شکسته بسیار است ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله زنان کُشته شده از اندوه فراوانتر از مردان کُشته شده در جنگند... | انیس منصور | ...

    ادامه مطلب
  • سلام به همه کسانی که ما را ذره ذره دفن کردند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله گاهی می نشینم به مرور پست های قدیمی وبلاگ و خب ... خیلی تعجب می کنم . با خودم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام ؟! از اینکه می توانستم بنویسم ، از اینکه می توانستم احساسم را در قالب کلمات ر...

    ادامه مطلب
  • و اینگونه بود که بیشتر وقتها حالمان از خودمان بهم می خورد ..

  • نیلوبلاگ

    بسم الله نزیستن آنچه که باید می زیسته ایم و آنچه که باید می بوده ایم . آن تطابق با حقیقت عالم و حقیقت خودمان چه بدانیم و چه ندانیم که اکثرا نمی دانیم سرمنشا همه ی مشکلات ماست . همین است که حالمان خو...

    ادامه مطلب
  • صدایمان که زدی ، دستمان هم بگیر ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله افتاده بودیم توی سرازیری دنیا، توی سرازیری هم قل خوردن که کاری ندارد. منتها بدبختی اینجا بود این سرازیری انگار ته نداشت . هی می رفتی و می رفتی و نمی رسیدی . بعد ماهیتشم هم جوری بود که هر چه بیشتر قل می خوردی و می رفتی عین گلوله ی برفی هی بهت اضافه می شد بعد سنگین تر میشدی و اونوقت بیشتر سر میخوردی توی آن سرازیری. میبینید که داستان اینطوری می تواند ...

    ادامه مطلب
  • والسلام ، نامه تمام ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله حاشا اگر خواندن این ها موجبات توسعه ی روستایی مملکت را فراهم کند ، اصلا یکی از دلایلی که در ادامه تحصیل من وقفه افتاد مقوله ایی بنام « نظریه » در علوم انسانی است :/ به جان خودم :| نفرین بر نظریه :| ...

    ادامه مطلب
  • روایت راه هایی برای خفه نشدن ؛ داستان می سازیم تا قهرمانها زجر بکشند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات د...

    ادامه مطلب
  • بندگان خدا ! روزگار همان گونه که بر پیشینیان گذشت بر بقیه نیز بگذرد ...*

  • نیلوبلاگ

    بسم الله جمعه را رفته بودم طرف بازار قدیم و اطراف امامزاده ، که خیلی این محل را دوست دارم ، انگار کن آدم دارد در بیست سی سال پیش راه می رود . کوچه ی باریکی که پر از مغازه ها و دست فروش هاست را رد می کردم یکهو دیدم ، یک گذر کوچکی را که بود باز کرده اند کل محوطه ی عقب کوچه باریکه را تخریب کرده اند همینطوری سرم را انداختم پائین و با شک و ترس رفتم طرفش که در حالت عادی هم این محوطه امنیت ندارد چه رسد...

    ادامه مطلب
  • در ستایش« به درک» و تقبیح «که چه »!

  • نیلوبلاگ

    بسم الله پارسال و شاید هم سال قبلش متنی نوشته بودم همین جا ، در ستایش « به درک » ! کلمه ای که عین ناکجاابادی ، یا حفره ای است که می توانی افکار بی سرانجام مزاحم را بهش عودت بدهی و از شرشان خلاص بشوی . دیشب بعد از خواندن یک متن انگیزشی فوق العاده و بعد از اینکه جرقه های کوچکی داشت در وجودم زده میشد ناگهان با کلمه « که چه ؟! » مواجه شدم و فهمیدم همان قدر که به درک کلمه ی کارساز و بدرد بخوری است ، ...

    ادامه مطلب
  • بفرمائید تشکر کنید !

  • نیلوبلاگ

    بسم الله جناب پسر آقای عارف چون دارای ژن خوب و خون پاکی هستند و کلا اصل و نسب دارند، نظریات سیاسی اقتصادی جالبی هم دارند مثلا « اگه من برای منافع مملکتم حتی با رانت کاری کنم باید از من تشکر هم بکنند » !!! وقتی جلوی چشمان ملتی گفته می شود دختر بیچاره ی وزیر آموزش و پرورش از ایتالیا لباس وارد کرده ...

    ادامه مطلب
  • تا باز بزرگ شود ./ از سلسله نصایح مادری به دخترش ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ... در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد م...

    ادامه مطلب
  • گاهی نه زیاد به آسمان نگاه کن ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله هر وقت عرصه بهم تنگ می شود ، ذهنم خسته می شود، وقتی دیوارهای اطرافم مدام بلند و بلند تر می شوند به آسمان نگاه می کنم ، به آسمان فکر می کردم . به جایی که وسعتش را تصوری نیست و عدد و رقم ها ، فاصله ها و ابعاد در آن جایی ورای تصور ما اتفاق می افتد . آنچه ما از زمین می بینیم ، به خاطر سرعت ...

    ادامه مطلب
  • اگر خسته شدی از این زمانه ، یک میخ بزن در این دهانه

  • نیلوبلاگ

    بسم الله بچه که بودم بابا ناظم دبیرستان شاهد پسرانه بود ، تابستانها که مدرسه تعطیل می شد و هفته ای دو روز برای ثبت نام و نمی دانم تحویل کارنامه و کارهای دیگر می رفت مدرسه گاهی مرا هم با خودش می برد . در چشم بچگی های من دبیرستان شاهد بزرگترین مدرسه ی ممکن بود ، خیلی بزرگتر از مدرسه ی خودم و خواهرها...

    ادامه مطلب
  • اگر امام بودند ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله امام رحمه الله اگر زنده بودند از نظر جماعت اعتدال گرا الان تندرو به حساب می آمدند !!! وصیت نامه ی ایشان را بیاورید با هم مرور کنیم . والااا ... ...

    ادامه مطلب
  • آناتومی چه می داند آخر ...

  • نیلوبلاگ

    بسم الله غدد اشکی ظاهرا توی چشم آدمها هستند ، ریشه شان ولی یک جای دیگر است . ریشه شان حتمی توی قلب آدمهاست ، یک جایی آن وسط وسط های قلب که وقتی می شکند، شاکی می شود، برای گریه هایش پایانی نیست . چشم هایش هی می بارد ، هی می بارد ... ...

    ادامه مطلب