
بسم الله نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید ؟ تو گر آیی، طرب آید بهشت آید بهار آید ... بیدل دهلوی ...
ادامه مطلب
بسم الله نمی دانم کدام آدم چرکی بوده که رسم خانه تکانی را راه انداخته و ملت را گرفتار کرده . بعد از پنج ماه آمده ام خانه ( آن یک شبی که مادربزرگم فوت کرده بود را قبول ندارم چون آمدم فقط خوابیدم ) و ب...
ادامه مطلب
بسم الله جز کوی تو دل را نبُود منزل دیگر گیرم که بوَد کوی دگر، کو دل دیگر؟! | ظریف اصفهانی | ...
ادامه مطلب
بسم الله نبودی و خبر خوب رسید نینو و نبودن تو خروار خروار غصه شد ماند روی دلم ، اشک شد آمد توی چشم هایم . بی تو خبرهای خوب هم غصه دارند ......
ادامه مطلب
بسم الله گاهی می نشینم به مرور پست های قدیمی وبلاگ و خب ... خیلی تعجب می کنم . با خودم می گویم واقعا اینها را من نوشته ام ؟! از اینکه می توانستم بنویسم ، از اینکه می توانستم احساسم را در قالب کلمات ر...
ادامه مطلب
بسم الله نزیستن آنچه که باید می زیسته ایم و آنچه که باید می بوده ایم . آن تطابق با حقیقت عالم و حقیقت خودمان چه بدانیم و چه ندانیم که اکثرا نمی دانیم سرمنشا همه ی مشکلات ماست . همین است که حالمان خو...
ادامه مطلب
بسم الله "وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی این تلاش تبدیل به خاطره می شود . بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطره می ماند" استیو تولتز | جز از کل جز از کل لامصب تری...
ادامه مطلب
بسم الله مادر تصویر ثابت همه ی سالهای زندگیم، زندگیمان بوده . از همان اول بوده ، انگار کن همیشه بوده . آن مدلی که دستهایش را جلو می آورد که ببوستت ، آن تصویر جاودانی اش سر سجاده ، توی بالکن وقتی داشت...
ادامه مطلب
بسم الله پارسال و شاید هم سال قبلش متنی نوشته بودم همین جا ، در ستایش « به درک » ! کلمه ای که عین ناکجاابادی ، یا حفره ای است که می توانی افکار بی سرانجام مزاحم را بهش عودت بدهی و از شرشان خلاص بشوی . دیشب بعد از خواندن یک متن انگیزشی فوق العاده و بعد از اینکه جرقه های کوچکی داشت در وجودم زده میشد ناگهان با کلمه « که چه ؟! » مواجه شدم و فهمیدم همان قدر که به درک کلمه ی کارساز و بدرد بخوری است ، ...
ادامه مطلب
بسم الله حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در ...
ادامه مطلب
بسم الله می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ... در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد م...
ادامه مطلب
بسم الله هر وقت عرصه بهم تنگ می شود ، ذهنم خسته می شود، وقتی دیوارهای اطرافم مدام بلند و بلند تر می شوند به آسمان نگاه می کنم ، به آسمان فکر می کردم . به جایی که وسعتش را تصوری نیست و عدد و رقم ها ، فاصله ها و ابعاد در آن جایی ورای تصور ما اتفاق می افتد . آنچه ما از زمین می بینیم ، به خاطر سرعت ...
ادامه مطلب
بسم الله بعضی چیزها را نه میشود گفت چه اینکه احساس پشتشان آنقدر پیچیده و مبهم و آنقدر سخت و بزرگ است که نمی شود جملات مناسبی را برای بیانشان پیدا کرد ، نمی توان حقشان را تمام و کمال ادا کرد و نه میشود نگفتشان که گره شده اند در تو ، که غمباد شده اند در تو ، حیرت شده اند در تو , خشم شده اند در تو، تو با آنها میخوابی، خواب می بینی، بیدار می شوی ، حرف میزنی، سکوت میکنی، بغض می کنی، بغض هایت را فرو می بری ، اشک هایت را جمع میکنی . تو با این چیزها زندگی را لحظه لحظه می میری . چقدر من این روزهای گذشته را اینطوری سر کرده ام ، همینطوری بین این دو، دست و پا زدن را و چقدر دیگر نمی توانم تحمل کنم این فشار ناشی از ماندن در این دو حد غیر قابل تحمل را ... من سردم است و تمام رنگ های گرم دنیا را زنان دیگری ش...
ادامه مطلب
بسم الله به قد غروب جمعه ی پدرم آدم در هنگامه ی تنهایی اش در زمین غمگینم ......
ادامه مطلب
بسم الله یک خانه ی بزرگ قدیمی داشته باشم ، از این هایی که سقف شیروانی دارند ، حیاطش اینقدر بزرگ باشد که بتوانم تویش یک گل فروشی بزنم و کنارش هم یک کارگاه نجاری داشته باشم . شاگردهایم هم بیایند همین جا توی خانه ام تا درسشان بدهم . همین ، این چیزی است که این روزها بیشتر از هر چیز دیگری می خواهم . گل فروشی ، نجاری ، عکاسی ، روزنامه نگاری ... خیلی زیاد است ؟...
ادامه مطلب
بسم الله عین خوردن یک ضربه ی محکم می ماند که اولش گرمی و نمی فهمی و بعد ... ضربه را خورده ام ، گرم بودم نمی دانستم ، الان می دانم ، الان که چیزی در قفسه ی سینه ام بالا می اید ، بزرگ می شود ، به گلویم می رسد ، به نقطه ی آشوب و بعد با قدرت تمام پخش می شود . انگار کن موجی از سونامی که از زلزله ای مهیب در اعماق بلند شده باشد ... الان می فهمم که انگار از خواب بیدار شده ام ، انگار تازه هوشیار شده ام و دلم می خواهد فریاد بزنم ، سرم را در آبی سرد فرو کنم ، دلم می خواهد بدوم ، به کجا نمی دانم ، فقط بدوم ... گرم بودم ، نمی دانستم ضربه را خورده ام ، الان می فهمم و نمی توانم راحت ن...
ادامه مطلب
بسم الله خیلی خوب است که یک عالمه دختر و پسر مهربان دارم ، که قبل از کلاس ، توی راهروها ، توی محوطه همدیگر را می بینیم و کلی ذوق زده می شویم و اصلا دلمان می خواهد سفت همدیگر را بغل کنیم ، وقتی زهرا آمد طرفم یک لحظه دیدم که میخواهد اینکار را انجام بدهد، من هم دلم میخواست ولی نمیدانم چرا جلو نرفتم و به همان مصافحه ی همیشگی اکتفا کردم، جلو نرفتم و در دم پشیمان شدم و البته و متاسفانه هیچ جا نگفته اند شاگرد مذکر آدم محرم محسوب می شود و این در نوع خودش واقعا اذیت کننده است !!! چه اینکه آنها بیشتر برایم عین پسر نداشته هستند و بیشتر دوست هستند و در اوج این احساسات ...
ادامه مطلب
بسم الله انگار کن سینه ام را چونان دشت تاول زده ای که صاحبش با پاهای زخمی برهنه، اندوهش را چونان مادر فرزند مرده ای بلند بلند با باد مرثیه سرایی می کند ... حال آدمی که مهربان و صبوری را از خودش ، به جرم قواعد ناکوک دنیا می راند و او باز صدایش می کند ، مهربانم .... چطوریست ؟! حال دلی که زخمی است و درد می کند چطوری است ؟حال دلی که مهربانی و نامهربانی اش زخمی است ، هر دو زخمیست چطوریست ؟حال دلی که دارد بلند بلند مویه می کند چطوری است؟ هان ؟چطوریست ؟حال دلی که داغ دارد می سوزد چطوری است ؟! چطوریست ......
ادامه مطلب
بسم الله سلام جناب « همراه » ، نمیدانم شما این پست را می خوانید یا نمی خوانید ، نمیدانم شما خواننده ی ثابت هستید یا گذرتان اتفاقی به این وبلاگ افتاده و خب پست قبلی را خوانده اید و برایم کامنت گذاشته اید ، من هیچ کدام از این ها را نمی دانم ، فقط چون کامنتتان خصوصی بود و من نمی توانستم جوابتان را بدهم تصمیم گرفتم یک نامه ی کاملا اختصاصی بهتان بنویسم چون از کامنت مهربانتان خیلی خوشم آمد ، جدی می گویم ازش خیلی خوشم امد ، و این خوش امدن در مرحله ی دوم اتفاق افتاد ، یعنی اولش یک کم عصبانی ام کرد ، ولی بعد ازش خوشم امد چون خیلی مهربان بود ، عین مادری که به بچه اش...
ادامه مطلب