بیا و خانه ات را آباد کن ... - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:12
بسم الله تو ما را زیبا می خواستی مثل خودت و زیبایی را بی نهایت می خواستی مثل خودت . پس به قلب های ما نگاه کردی و زیبایی را برای آن پسندیدی . گفتی « به صورت هایتان کاری ندارم، قلبهایتان را می خواهم ، قلبهایتان را سلیم می خواهم » . ما ولی انگار کودکان دنیا بودیم، بازیگوش ، چشم و گوشمان مدام می جنبید ....
ب... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله یک شب سرد زمستانی است ، زمستانی واقعی مثل زمستانی که باید باشد و من طوری ام که انگار از همه ی دنیا بریده ام ، تو انگار کن اصلا دنیایی وجود ندارد که من از آن بریده باشم . شبیه گوی خالی هستم گوشت و پوست و استخوانی نیست انگار می توان دست برد و از خالی ام گذشت و دنیا هم برایم همین طوری است . هم...
والسلام ، نامه تمام ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله حاشا اگر خواندن این ها موجبات توسعه ی روستایی مملکت را فراهم کند ، اصلا یکی از دلایلی که در ادامه تحصیل من وقفه افتاد مقوله ایی بنام « نظریه » در علوم انسانی است :/ به جان خودم :| نفرین بر نظریه :|
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست ... حافظ
نوک پیکان ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله اولین نتیجه ی خشم احتمالا خود ویرانگری است ...
یکی بود ، یکی ناابود .... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله عین خوره که می افتد به جانت ، دقیقا می فهمم ، حسش می کنم ، اینکه چطور دارد وجودم را ، روحم را ذره ذره می خورد چطور دارم تحلیل می روم سکوت همیشه نشانه ی خوبی نیست گاهی عین فاجعه است ...
قبل از تو هم حسین (ع) کوه از کمر شکست ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله بهش می گویند « هوره » مصیبت نامه ای که به زبان محزون محلی خوانده می شود . مادر از صبح زیر لب هوره می خواند و برای خودش اشک می ریزد . برای مادر آن هوره ، آن روضه ، طفلان صغیری اند که خودشان را انداخته اند روی تن شریف مادر و گریه می کنند ، اوج روضه، تنهایی این خانواده است در غم از دست دادن ما...
زندگی که منشوری است از حرکت دوار ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله نشسته بود روی لبه ی سنگی بوستان کوچک بر خیابان . باران نم نم می بارید و هوا کمی سرد بود . در چشم بی عینک و نگاه مبهم من عین پیرزن غمگین منتظری می ماند . نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم . رفتم طرفش و سلااام کردم. لاغر بود ، با سربند سنتی زنان روستایی و پیراهن آبی تیره که رویش جلیقه ی مخمل ...
از لحظه های ناگهان ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله و ناگهان در ظهر آ فتابی از اسفند دلت بخواد در ساحل اقیانوسی باشی و دلت صدای مرغان دریایی را بخواهد و گرمی شن و طعم شوری خیس ... اخ چقدر دلم صدای مرغان دریایی را می خواهد ...
در همین حد زندگی ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله داشتیم می رفتیم درب گنبد؛ امامزاد شاه محمد . برایش کلی تعریف کردم . از زمین شناسی و نجوم گرفته تا دریاها . درست مانند خودم است . با همان علائق و کنجکاوی ها . فاطمه سادات خواهرزاده ام را می گویم . از دراز گودال ماریانا برایش گفتم عمیقترین نقطه ی زمین با یازده هزار کیلومتر عمق و موجودات عجیب ...
هجوم ناگهان ... - تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 2:01
بسم الله تنهایی یکهو به سراغت می آید ...
... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 21:50
بسم الله سخت ترین قسمت زندگی مردنش نیست دوباره زنده شدنش است ... عین هر روز صبح هر روز صبح ...
بعد آرام ... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 21:50
بسم الله نمی توانم آنطور که می خواهم توضیحش بدهم ، آنطور که واقعا هست . حتی نمی توانم با دوربین موبایلم از هیچ زاویه یا فاصله ای قابش بگیرم آنطور که واقعا هست ! حدود ده ، ده و نیم هر روز صبح ، می توانم بنشینم و ساعت ها خیره اش بشوم و نگاهش کنم و هی نگاهش کنم . تو انگار کن شتاب زندگی وقتی به این صحنه...
هر جای این نقشه که دست بگذاری ، درد می کند ... - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 16:52
بسم الله چه مظلومند مسلمانان میانمار ، صدایشان به هیچ جا نمی رسد . دور افتاده اند . جنگ بومی خاورمیانه است، حداقل آدم دستش به همسایه اش می رسد . آنها ولی نه، کسی را ندارند . می سوزند و آواره می شوند و دنیا بودائیان را آدم های صلح می خواند. نفرین خدا به این همه دروغ که دارد گلوهایمان را می فشارد و خف...
روایت راه هایی برای خفه نشدن ؛ داستان می سازیم تا قهرمانها زجر بکشند ... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:39
بسم الله الان داشتم همشهری داستان می خواندم احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر ...
باشد که سعادت واقعی را دریابیم ... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:39
باشد که سعادت واقعی را دریابیم ... :: واقعیتِ سوسک زده ... واقعیتِ سوسک زده ... و پرندهای در من از جَوِ زمین خارج میشود ... بایگانی ۱۲شهریور ۹۶/۰۶/۱۲ ۱ ۰ نظرات هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
شبی که هفت ساله نخوابیدم ولی سالها بزرگ شدم ، شبی که اصلا نخوابیدم ... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:39
بسم الله حدود ساعت سه شب گفتم پس به خاطرات دردناک خوش آمدی و ناگهان بزرگ شدم ، در خودم شکستم ولی از پا نیفتادم ، تلخ شدم، سخت شدم ، عمیق و زیاد ولی بزرگ هم شدم ، شدم دختری به سن و سال واقعی خودم ... * تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم / علی صالحی
بندگان خدا ! روزگار همان گونه که بر پیشینیان گذشت بر بقیه نیز بگذرد ...* - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:19
بسم الله جمعه را رفته بودم طرف بازار قدیم و اطراف امامزاده ، که خیلی این محل را دوست دارم ، انگار کن آدم دارد در بیست سی سال پیش راه می رود . کوچه ی باریکی که پر از مغازه ها و دست فروش هاست را رد می کردم یکهو دیدم ، یک گذر کوچکی را که بود باز کرده اند کل محوطه ی عقب کوچه باریکه را تخریب کرده اند همی...
طنز گزنده ... - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:19
بسم الله همیشه می رسی ولی به جایی دیگر ... روبرتو خواروز عکس؛ جایی در محله ی قدیمی بازار
السلام علیک دوست ، سیدی ، آقای مهربان * - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:19
بسم الله دید موسی یک شبانی را به راهکو همی گفت ای خدا و ای اله ...... ما برون را ننگریم و قال راما درون را بنگریم و حال را موسیا! آداب دانان دیگرندسوخته جان و روانان دیگرند - با هم راه افتادیم. من بودم و شبان. او می رفت چارق خدا را بدوزد، روغن و شیر برایش ببرد، موهایش را شانه کند. من می رفتم پابوس ح...

برچسب‌های مرتبط

io games | net framework | 22 ammo | 22 rifle | 22 pistol | بیمار خنده های توام بیشتر بخند | بیمار خنده های توام بیشتر بخند مشیری | بیمار خنده های توام بیشتر بخند علیرضا قربانی | بیمار خنده های توام علیرضا قربانی | بیمار خنده های تو