نه گندم ، نه سیب ، ادم فریب نام تو را خورد ...* - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:26
بسم الله دست برده بودیم بهترین را بچینیم. دستمان نمی رسید یا بهترین را اشتباهی فهم کرده بودیم ؟ کجا افتادیم از آن بالاها ، که هر چقدر سر بلند می کنیم ، هر چقدر دست می بریم خالی بر می گردیم ؟ انگار افتاده ایم قعر چاه دنیا و نور فقط از بالای سرمان ع
همین قدر دلخور ... - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 6:21
بسم الله دلش خواست برود یک جای بلند ، خیلی بلند ، آنقدر بلند که تمام دنیا زیر پایش باشد ، دلش خواست بنشیند و از آن بلندی دنیا را نگاه کند ، نگاه کند، نگاه کند ، بعد بلند شود ، خودش را بتکاند ، آخرین نگاهش را به دنیا بیندازد و بعد پشت کند و برود و برود و برود ...
دلم بیهوده می گردد خیابان های خالی را ... - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 6:21
بسم الله و ماهی قرمز کوچکی در گلویش مرده بود ولی گریه میکرد ...
جایی که خاطره نداشته باشد ... - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 19:46
بسم الله دلم نمیخواست برگردم خانه ، برای اولین و اولین بار در عمرم می خواستم در آن شلوغی بمانم . هر چه شلوغتر و پر سر و صداتر مجال فکر کردن کمتر . آدم هر لحظه اش را با خودش طوری تا کند که حواسش باشد از پا در نیاید، سقوط نکند، شجاع باشد ، ادامه بدهد . سخت است اینطوری بودن . همین بود که دلم نمیخواست
رکاب می زدند و می خندیدند و خاطره می ساختند ... - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 19:46
بسم الله اصرار کرد بروم توی حیاط بنشینم دوچرخه سواریشان را نگاه کنم ، خواهرزاده ام را می گویم .خانه خواهرم را دوست دارم چون مرا یاد خانه سازمانی دوران بچگی خودمان می اندازد . حیاط همان آجرهای اخرایی را دارد و همان باغچه وسطش را . نگاهشان کردم . دور باغچه را پشت سر هم تند تند رکاب می زدند و خوشحال
یک جور بی سر و تهی هم ... - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 19:46
بسم الله دنیا انگاری تخت شده بود، صاف شده بود و هر چقدر نگاه می کردی نه سر داشت نه ته . دنیا شده بود یک گستره ی بی پایان با یک تنهایی بی پایان که همه ی آن میلیارد آدمهایش هم اگر دو برابر می شدند باز نمی توانستند تنهایی اش را پر کنند . گاهی آدم همین قدر تنهاست ، یک جور عجیب غریبی تنهاست ...
هر چه آب جستیم تشنگی گیرمون اومد ... - تاریخ: 1396/1/21 ساعت: 4:51
بسم الله اندر احوالات یک انسان عصبانی که دلش می خواست این دنیا از بیخ و بن نمی بود ، که چه بشود ، واقعا که چه بشود ...
اسفند نویسی ! - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 16:21
بسم الله
اسفند ، ماه مجنون هم هست ... - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 8:04
بسم الله اسفند فقط ماه آخر سال نیست ، ماه خانه تکانی ، ماه خرید لباس نو و آجیل و شیرینی ، ماه خیابانهای شلوغ ، ماه گل هایی که قرار است توی باغچه ها و روی سفره هفت سین بنشینند . اسفند ماه باکری ها هم هست . شهادت باکری ها ، حمید باکری وقتی به خانمش گفتند حمید شهید شد گفت بهتر ، بالاخره خوابید . چون آن...
شناخت عرفانی حضرت فاطمه ی زهرا /محمد امین صادقی ارزگانی - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 11:12
بسم الله
بزرگ شده ام و شاخه ها دیگر تحمل سنگینی ام را ندارند ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله بچه که بودم توی حیاط خانه مان ، باغچه حیاط خانه مان ، درخت سیب بود ، گیلاس بود ، آلو هم بود . درخت آلو اصلا میوه نمیداد ، بی بار بود ، سالی یکی یا دو تا ، آن هم آن شاخه هایی بالایی که دست هیچ کس بهشان نمی رسید ، هیچ کس بغیر از من که همش بالای درختها بودم و تا جایی که میشد بالا می رفتم ... ز...
از اون مدل های بدجور لعنتی ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله یک جور بدی بیقرارم ، از آن جورهایی که دلم می خواهد بگذارم بروم ، بروم ، فرار بکنم ، غیب بشوم، گم و گور بشوم . از آن جورهای بدی که دلم می خواهد مدام به زندگی فحش بدهم ، از آن جورهایی که دلم می خواهد از شدت فشار روحی و آزردگی هر چی به دستم می رسد پرت بکنم طرف پنجره ها و شیشه ها و خرد شدن و ری...
:( - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله بعضی آدمها از همان بچگی باید خیلی شجاع باشند ، دلشان باید خیلی محکم باشد که بتواند تاب این همه را بیاورد . نمی دانم چرا ، دلیلش را نمی دانم . نمی دانم این همه را باید گذاشت پای آزمایش، پای تاوان گناه، پای حکمت، مصلحت ، پای چی نمی دانم . ولی آخر دیگر چقدر شجاع ، چقدر محکم ؟! سنگ بود تا حالا ...
که من به زمستان بسیار نزدیکم ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله بعضی چیزها را نه میشود گفت چه اینکه احساس پشتشان آنقدر پیچیده و مبهم و آنقدر سخت و بزرگ است که نمی شود جملات مناسبی را برای بیانشان پیدا کرد ، نمی توان حقشان را تمام و کمال ادا کرد و نه میشود نگفتشان که گره شده اند در تو ، که غمباد شده اند در تو ، حیرت شده اند در تو , خشم شده اند در تو، تو ...
ابد و یک روز فکر ! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله دو هفته است جریان سیال ذهنم یکسره دارد کار می کند، ذله ام کرده اصلا دیگر از جریان گذشته ، قوی تر شده . فکر ، فکر، فکر ، اینقدر که احساس می کنم سرم ورم کرده، ذهنم آماس برداشته و دارد منفجر می شود .جریان سیال ذهنم مدام کار می کند و برای خودش گزاره های مختلف می سازد و من حتی نمی دانم کدام یک ا...
حس خوب :) - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله « در حقیقت معنی خواندن ، خلق یک باغ کوچک در ذهن و حافظه ی مااست. هر کتاب خوبی با خود چیزی همراه می آورد. باغچه ای، بلواری، نیمکتی که وقتی خسته شدیم روی آن استراحت کنیم. سال به سال، مطالعه بعد از مطالعه ، این باغچه به یک پارک مبدل می شود و در این پارک ممکن است کس دیگری را پیدا کنیم . شاید هم...
پنج شنبه ای بسیار بیمار ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله به قد غروب جمعه ی پدرم آدم در هنگامه ی تنهایی اش در زمین غمگینم ...
دیگه حالا ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله « هر دوره ی زندگی چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح می کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح می شود تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرم ها تقدیمش می کند ...» |ماشادود آلیس |
ارامشی باید ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله وقت هایی که مامان نیست یا مسجد است، گاهی میروم سراغ سجاده اش برای نماز ، آرامش غریبی دارد . امشب هم همین کار را کردم ، گفتم نمازهای ما که نماز نبوده ، نمازهای مامان روی این سجاده اما نماز است ، دعاهایش ، عبادت هایش ... لحظاتی در زندگی وجود دارد که از شدت دشواری برای روح ، برای قلب می تواند ...
به همین آرومی ... - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:45
بسم الله یک خانه ی بزرگ قدیمی داشته باشم ، از این هایی که سقف شیروانی دارند ، حیاطش اینقدر بزرگ باشد که بتوانم تویش یک گل فروشی بزنم و کنارش هم یک کارگاه نجاری داشته باشم . شاگردهایم هم بیایند همین جا توی خانه ام تا درسشان بدهم . همین ، این چیزی است که این روزها بیشتر از هر چیز دیگری می خواهم . گل ف...

برچسب‌های مرتبط

io games | net framework | 22 ammo | 22 rifle | 22 pistol | بیمار خنده های توام بیشتر بخند | بیمار خنده های توام بیشتر بخند مشیری | بیمار خنده های توام بیشتر بخند علیرضا قربانی | بیمار خنده های توام علیرضا قربانی | بیمار خنده های تو